Bane Literary Society
انجمن ادبی
بانه
سهرهتا
چیرۆک
شێعر
وتار
ههواڵ
وتووێژ
کتێب
فستیڤاڵ
دراوسێکان
|
پرده
را از پنجره
بگیرم تو می
مانی پشتش جاده
ها خنده
هايشان را
همه به من
زدند تو
هم باران
ديشب را گردن
من انداختي آب
هاي پاشيده
هميشه به طرف
من مي آيند ماشين
ها بوقم مي
زنند و
مردم هاي با
چتر به من خيس
مي گويند دارم
پر مي شوم از
آب تهي از آب كفش
هاي من زير
باران باشد
يا بالاي باران باز هم
خيس است رعد
و برقم را صدا
بزنيد صدا ندارد برق
هم ندارد اما
باران را
ديگر شرمنده... بارانت
تمام نشده ابرها
را برايم پست
مي كند من
پاكت را باز
نكرده بارانم
سرازير مي
شود چتر
به چه درد
بارنم مي
خورد دود
بخاري دور
سرم پيچيده سياه
بودنش را به
رُخم مي كشد عكس
هاي روي
ديوار يك ميخ
اضافه مي
خواهند و من
كمي سردرد پنجره
را نبسته
جلوي بوق
هايشان سبز
مي شوم تا
تُرمُزم بگيرند به
من فحش تحويل
داده ، جايش
ملودي
بگيرند و
دهان هاي پر
از آبشان را ،
باران شرمنده
.... گل
هاي اتاق
دارند مي
ميرند از
بي باراني كه
بيرون دارد
خفه ام مي كند پنجره
اتاق چند
نرده داشته
باشد تا
بتوانم
چشمانم را در
آن جاي بدهم ¹ خيابان را
هزار بار
رفتم و آمدم
بار هزار º رصا
سوری |
خانه
کارگاه
داستان
شعر
مقاله
گزارش
گفتگو
کتاب
فستیوال
پیوندها