Bane Literary Society

انجمن ادبی بانه‌

 

سه‌ره‌تا     چیرۆک     شێعر      وتار      هه‌واڵ      وتووێژ     کتێب     فستیڤاڵ   دراوسێکان

 

 

ترجمه

زنی که نخ اش را پاره کرد

مقام دوم بخش كردي (مشترك)

برام عجیب نیست اگه من را نشناسی. مدتها از اون روزا گذاشته ولی فراموش نکردم که خلقم کردی. دوست داشتی همه قشنگیهای دنیا را در من جمع کنی و اسمم را گذاشتی «نو نو »

یادته روبروم وایستادی و گفتي: حالا من نونوام یا تو؟

من گفتم: تو.

تو گفتی: نه، با هم. اما من قهر کردم و تو ماندی. آن نونویی روکه خلق کرده بودی قهر کرده بود نه اون نونویی که خلق شده بود وامونده ام»

مثل یک فیلم تیکه تیکه از خاطرات بچگی، اون زمون هایی که اصلاٌ یادم نمونده بود رو از زیر آوار و خاک و خل زنده می کند و می زاره تو دامنم. من حتی اسم کوچیکم را هم فراموش کرده بودم.

تند و تند پلک می زند و چشم از من بر نمی دارد:« چقدر عوض شدی خانووم!» روی لوله دودکش دراز کش شده و راه پرواز دوده ها را بسته، بعضی هاشان از لای گیس هاش خودشان را رها می کنند و آرام آرام. نگاهم موهایش را از روی لوله تازمین دنبال می کنند.

« تو ... چنور خانووم.... نه واسه من همون نونویی، چشمهات عوض نشدند، حتی اون ابر نازک و کوچیکی که جای کوچیکی رو تو سفیدی چشمت گرفته و هیچ کس متوجه اش نمی شه.حالا یه زنی!»

وقتی می گوید نونو، دلم می لرزد و یک دختر بچه: چشم عسلی با پیراهن کوتاه تا بالای زانوهاش و بی آستین را یادم می آورد. که روزها توی حیاط و کوچه آنقدر ورجه وورجه می کرد که دست و پاهای سفیدش رنگشان عوض می شد و موهایش و پشت گردنش بوی آفتاب و عرق می دادند.

دختری که هر شب با این رویا خوابش می برد که روزی برود دم در خانه خدا و پله هایش را بشمارد و ببیند چند دختر دارد و دخترهاش چندتا عروسک؟!

« نونو یادت می آید چقدر از موی بلند بدت می آمد ولی بلند ترین موی بادبادکها را برای من بافتی؟ این سال ها هر جا که پایین می آمدم موهایم دور همه چیز می پیچید و یواشکی فرار می کردم»

قه قهه می زند، مثل همیشه، قبلاًها می گوید اما خنده من عوض شده است. دلشوره دارم نکند صدایمان از دودکش برسد به گوش بچه ها و آن مردی، که می دانم حالا دودهای اسیر شده نشسته اند روی سر و دست و صورتش و او آنها را به تمام ملحفه ها ساییده است.

« بعد از این همه سال، چرا توی این زمستان، روی پشت بام ما، روی راه دوده ها پایین اومدی؟»

صدای دور مردی از لوله بالا میآید و توی موهایش می پیچید، مثل ناله ای که باد بیاوردیش: چنور! نتونستی بفهمی چی شده؟

به آرامی بغلش می کنم و پایین اش می آورم مثل آن وقتی که تازه درستش کرده بودم، مواظب بودم نکند استخوانهاش از هم باز بشود.

« وقتی از خانه خدا اینا برمی گشتم بهار هم داشت می آمد.»

دودها به سوی آسمان هجوم می برند، مردی تق و تق کنان دارد بخاری را درست می کند مطمئناً حالا همه جا و همه چیزها را سیاه کرده و بعدش می گوید « بخاری را برات درست کردم!»

« باور می کردی  روزی یه بادباک یاغی برگرده و بخواد ....»

دختر بچه ای را یادم می آید که توی یک هفته همه نخ های خانه شان را جمع کرده بود و خواسته بود بلندپروازترین بادکنک جهان را بفرستد توی آسمونها تا که برسد به خانه خدا و این گله را برایش بفرستد که چرا همیشه قول می دهد برود به خانه دخترک و هیچ وقت نمی رود! من این را می گویم و او قاه قاه می خندد. مطمئنم بچه ها فکر می کنند دارم با کلاغ ها حرف می زنم. خواستم اینم بگم که از وقتی اومدی همه ی زندگیم سیاه شده، قالیها، پرده ها ،

« من هر روز داشتم خانه را جارو می زدم و غذا می پختم و شب ها .... « چرا اون نخ را پاره کردی؟ چرا پرواز کردی؟ بعد از رفتنت دیگه به هیچ نخ و بادبادکی اعتماد نکردم. احساس می کردم بر می گردی، می دانستم بادبادکها هرگز مادرشان را فراموش نمی کنند. حالا هم شبها ماجراهای تو را و خاطراتت را برای بچه هام تعریف می کنم. رفتن بی بازگشت یک بادبادک خوش بخت که همیشه می خندد و لبخندی همیشگی از گوشه لبهایش تا بنا گوشش کشیده آورده»

« ولی عزیزم اون نخ تا خانه خدا خیلی کم بود»

« اون درازترین نخی بود که تو عمرم دیده بودم»

« بچه ای می پرد توی حیاط و هوار می کشد:

« مامان بیا پایین بابا بخاری را درست کرده، گشنه مونه.»

«سرک می کشم، بچه ای با پیراهن کوتاه تا بالای زانوهاش و ...

موها و پشت گردنش بوی عرق و آفتاب می دهند، احساسش می کنم. فکر می کنه نشنیدم، بلندتر هوار می کشد:« گشنه موونه!»

کوچکتر از همیشه می بینمش مثل بجه گیهام که فکر می کردم می آیم پشت بام انسانها کوچک می شوند ووقتی می آیم پایین، بزرگ.

آه، او هم دست و لباسهایش را سیاه کرده، « یادت می آد شبها بهانه عروسک های دختر خدا را ازم می گرفتی؟ من قول داده بودم همه آن عروسک ها را یکی یکی برایت بشمارم.»

مطمئنم الان دستهای سیاهش را به قالی می مالد و بعداً می گوید: « بخاری را برات درستش کردم!»

« تو هم قول داده بودی بروی و یکی از آن عروسک ها را برام بیاری، ولی وقتی آسمون رو دیدی ذوق کردی.»

« حالا برگشتم بگم خدا اون عروسک را تنها دست خودت می سپارد نه هیچ کس دیگر»

دوباره دلم هوری می ریزد، عکس های جورواجور دخترک چشم عسلی یکی یکی از زیر خاک سر در می آرن، بچه های خدا آنقدر زیاد بودند که همه آسمون را تسخیر کرده بودند و ماشین و عروسک هاشون همه جهان رو دختربچه باور نمی کرد خدا توی اون همه شلوغی آنقدر تنها باشد.

« من راه را بلدم، نخ را بگیر با هم فرار کنیم»

مردی هوار می کشد:

« پشت بام داری چه کار می کنی، با کی حرف می زنی؟ بیا !همه چیز را مرتب کردم بچه ها گرسنه شونه.»

دامنم را توی شلوارم می اندازم که نکند به ابرها گیر کند. می رویم و سرم گیج می خورد. مردی عصبی با پیراهن و دست سیاهش از نردبام بالا می آید تا بفهمد باکی دارم حرف می زنم و می خندم!! کاش ملحفه های شسته را جمع شان می کردم. او می رود و دختربچه چشم عسلی محکم نخ را چنگ می زند، کاش زیر غذا را خاموش می کردم، ریه هام را از هوا پر می کنم،از هوا،هوای تازه، کاشکی به بچه ها غذا می دادم.

مطمئنم قبل از اینکه برسیم دم خانه خدا توی کوچه ها، میان زنها، انسانهای روی زمین چو می افتد: ظهر یک روز آخرای زمستان زنی نخ اش را پاره کرد.

********

ثلةي دووهةمي  بةشي كوردي (هاوبةش)

ذنيَك دة‌زووة‌كةي ثضرِاند

ضنوور سةعيدي سنه

« ـ ثيَم سةير نيية ئة‌طة‌ر نة‌مناسي. ماوةية‌كة لة‌و رؤذانة تيَثة‌رِيوة بة‌لاَم لة ياد ناكة‌م كة تؤ منت خولَقاند. ثيَت خؤش بوو هة‌موو شتة جوانة‌كاني ئة‌م جيهانة لة منا كؤ كةيتة‌وة و نيَومت نا «نوونوو».

لة بيرت ديَت لة بة‌رانبة‌رمة‌وة وة‌ستايت و طوتت: ئيَستا من نوونووم يان تؤ؟

من طوتم: تؤ.

تؤ طوتت: نا ثيَكة‌وة. بة‌لاَم من تارام و تؤ مايتة‌وة، ئة‌و نوونووة تارا كة خولَقاندبووت نة‌ك ئة‌و نوونووة كة خولَقابوو.»

    من سة‌رم سوورِ ماوة وة‌كوو فيلميَكي برِكة برِكة بيرة‌وة‌ريية‌كاني مندالَي، ئة‌و كاتة وا قة‌ت لة بيرم نة‌مابوو، لة ذيَر خاك و خؤلَدا زيندوو ئة‌كاتة‌وة و دةينيَتة داويَنم. من تة‌نانة‌ت نيَوي ضكؤلةي خؤشم لة بير نة‌مابوو.

توند توند ثيَلَو ئة‌ترووكيَنيَ و ضاوم ليَ هة‌لَناطريَ: « ـ ضة‌ند طؤرِاوي خانم!»

راكشاوة‌تة سة‌ر لوولةي دووكة‌لَكيَشة‌كة‌وة و ريَطاي فرِيني دووكة‌لَة‌كاني بة‌ستووة، هة‌نديَكيان لة نيَو قذة‌كانيا خؤيان دة‌رباز ئة‌كة‌ن و هيَور هيَور ... نيطام ئة‌كة‌ويَتة شويَني ئة‌و قذانة هة‌ر لة سة‌ر لوولة‌كة‌وة تا زة‌وين.

« ـ تؤ‌ ضنوور خانم ... نا بؤ من هيَشتا نونوويت، ضاوة‌كانت نة‌طؤرِاون، تة‌نانة‌ت ئة‌و ثة‌لَة بيَ‌هيَز و بضووكة‌ش وا جيَطاية‌كي ضكؤلةي لة سثيَنةي ضاوانت داطير كردووة و كة‌س بة وردي نايبينيَ ـ ئيَستا ذنيَكيت!»

كة ئة‌لَيَت نوونوو، دلَم دائة‌خورثيَ و كضيَكي ضكؤلة ديَتة‌وة بيرم: ضاو هة‌نطويَني بة كراسيَكي كورت تا بان ئة‌ذنؤي  و بيَ قؤلَ بة رؤذان ئة‌وة‌ندة لة نيَو حة‌وش و كؤلاَنة‌كاندا ياريي ئة‌كرد تا بالَ و قاضة سثيية‌كاني رِة‌نطيان ئة‌طؤرِا و قذة‌كاني و ثشتة ملي بؤني هة‌تاو و عارة‌قيان ئة‌دا.

ئة‌و كضة وا هة‌موو شة‌ويَك بة‌م خولياوة ضاوي ليَكئة‌نا رؤذيَك برِواتة بة‌ر دة‌رطاي مالَي خودا تا بزانيَ مالَة‌كاني ضة‌ند ثلةي هةية، ضة‌ندة كض و كضة‌كانيشي ضة‌ندة بووكة‌لَة؟!

« ـ لة بيرت ديَ نوونوو ضة‌ند بيَزار بوويت لة قذي شؤرِ بة‌لاَم شؤرِترين قذي بة‌رزة حة‌وايلة‌كانت بؤ دروست كردم؟ لة‌م سالاَنة‌ لة هة‌ر كويَ دائة‌بة‌زيم قذة‌كانم دة‌ئالاَنة دة‌وري شتة‌كانا و بة ئاستة‌م دة‌رباز ئة‌بووم.»

قاقا ثيَ ئة‌كة‌نيَ هيَشتا وة‌كوو جاران ئة‌لَيَت ثيَكة‌نيني من طؤرِاوة، دلَة‌رِاوكيَمة دة‌نطمان لة دووكة‌لَ كيَشة‌كة‌وة نة‌طاتة طويَي مندالَة‌كان و ثياويَك كة دة‌زانم ئيَستا دووكة‌لَة ية‌خسير بووة‌كان نيشتوونة‌تة سة‌ر دة‌ست و رِوومة‌تي و ئة‌و ساويوية‌تة هة‌موو مة‌لافة‌كانا.

« ـ دواي ئة‌م هة‌موو سالَة، بؤ لة‌م زستانة، لة سة‌ر بان مالَي ئيَمة، لة سة‌ر ريَطاي دووكة‌لَة‌كاندا دابة‌زيوي؟»

دة‌نطي دووري ثياويَك لة لوولة‌كة‌وة ديَتة سة‌ر لة نيَو قذة‌كانيا دة‌رباز ئة‌بيَ، وة‌كوو هؤرةية‌ك كة با بيهيَنيَ: « ـ توانيت بزاني ضي قة‌وماوة ضنوور؟»

من هيَواش لة ئاميَزي دة‌طرم و دايئة‌بة‌زيَنم وة‌كوو ئة‌و كاتة وا تازة دروستم كردبوو، وريا بووم نة‌كا ئيَسكة‌كاني ليَكة‌وة بيَ.

« ـ كة لة بة‌ر مالَي خودا ئة‌هاتمة‌وة بة‌هاريش خة‌ريك بوو ئة‌هات.»

دووكة‌لَة‌كان بة‌رة‌و ئاسمان هيَرش ديَنن، ثياويَك تة‌قة تة‌ق زؤثاكة دروست ئة‌كاتة‌وة، بيَطومان ئيَستا هة‌موو شويَنيَك هة‌موو شتيَكي رِة‌ش كردووة و لة دواييدا ئة‌لَيَ: «زؤثاكة‌م بؤت دروست كردة‌وة!»

« ـ برِوات دة‌كرد رِؤذيَكا بة‌رزة حة‌وايلةية‌كي ياخي بيَتة‌وة و بيهة‌ويَ ... »

كضيَك ديَتة‌وة بيرم تا حة‌وتةية‌ك هة‌موو دة‌زوَوة‌كاني مالَ خؤياني كؤ كردة‌وة و ويستي بة‌رزترين بة‌رزة‌حة‌وايلةي جيهان بنيَريَ بؤ ئاسمان تاكوو بطاتة بة‌رمالَي خودا و ئة‌م سكالاَيةي بؤ ببات كة هة‌ميشة برِيار ئة‌دات برِوات بؤ مالَي ئة‌و كضة و قة‌ت نارِوات. من ئة‌مة ئة‌لَيَم و ئة‌و قاقا ثيَدة‌كة‌نيَ. بيَطومان مندالَة‌كان وائة‌زانن خة‌ريكم لة طة‌لَ قالاَوة‌كان يان طورطة شة‌ويَيا ئة‌دويَم.

« ـ من خة‌ريك بووم هة‌موو رؤذيَك مالَم طسك ئة‌دا، ضيَشتم ليَئة‌نا و شة‌وانة ...»

ويستم ئة‌مة‌ش بلَيَم كة تؤ هاتي هة‌موو ذياني من رِة‌ش بوو. هة‌موو قالَيية‌كان، ثة‌ردة‌كان و...

« ـ بؤ ئة‌و دة‌زؤوةت ثضرِي؟ بؤ هة‌لَفرِيت؟ دواي رِؤيشتني تؤ ئيتر بة هيض بة‌رزة‌حة‌وايلةية‌ك و هيض دة‌زؤية‌ك برِوام نة‌كرد هة‌ستم ئة‌كرد ئة‌طة‌رِيَيتة‌وة، ئة‌مزاني بة‌رزة حة‌وايلة‌كان هة‌رطيز دايكي خؤيان لة ياد ناكة‌ن. ئيَستاش شة‌وانة بة‌‌سة‌رهاتي تؤ  و بيرة‌وة‌ريية‌كاني تؤ‌ بؤ مندالَة‌كانم ئة‌طيَرِمة‌وة. رِؤيشتني بيَطة‌رِانة‌وةي بة‌رزة‌حة‌وايلةية‌كي بة‌ختة‌وة‌ر كة هة‌ميشة ثيَ ئة‌كة‌نيَ و بزةية‌كي هة‌تا هة‌تايي تة‌نيشتي ليَوة‌كاني تا لاي طويَي كشابوو.»

« ـ بة‌لاَم باوان ئة‌و دة‌زووة تا لاي مالَي خودا زؤر بيَ طيان بوو.»

« ـ ئة‌وة دريَذترين دة‌زؤية‌ك بوو كة تا ئة‌و كاتة ديبووم.»

مندالَيَك ديَتة حة‌وش و هاوار ئة‌كا:

« ـ داية وة‌رة خوارة‌وة بابة زؤثاكةي دروست كردؤتة‌وة، برسيمانة.»

لة بان مالَة‌وة سة‌رئة‌كيَشم، مندالَيَك بة كراسيَكي كورت تا بان ئة‌ذنؤي و ... قذة‌كاني و ثشتة‌ملي بؤني عارة‌ق و هة‌تاوي ليَ ديَ، هة‌ستي ثيَ‌ ئة‌كة‌م. وائة‌زانيَ نة‌مبيستووة، توندتر هاوار ئة‌كات: «برسيمانة!»

بضووكتر لة هة‌ميشة ئةيبينم وة‌كوو ئة‌وكاتة وا مندالَ بووم و وامئة‌زاني كة ديَمة بان مالَ مروظة‌كان بضووك ئة‌بنة‌وة و كاتيَ كة ئة‌رِؤمة خوار، طة‌ورة‌.

ئة‌ويش دة‌ستة‌كاني،‌جلة‌كاني رِة‌ش كردووة، ئاة.

« ـ لة بيرت ديَت شة‌وانة بيانوي بووكة‌لَة‌كاني كضي خودات ليَدة‌طرتم؟ من برِيارم دابوو هة‌موو ئة‌و بووكة‌لاَنة‌ت ية‌كة ية‌كة بؤ بذميَرم.»

بيَ‌شك ئيَستا دة‌ستة رِة‌شة‌كاني ئة‌ساويَتة قالَيية‌كة و لة دواييدا ئة‌لَيَ: «زؤثاكة‌م بؤت دروست كردة‌وة!»

« ـ تؤش برِيارت دابوو برِؤيت و ية‌كيَ لة‌و بووكة‌لاَنة‌م بؤ بيَني، بة‌لاَم كة ئاسمانت دي ياخي بوويت.»

« ـ ئيَستا هاتوومة‌تة‌وة ثيَت بلَيَم خودا ئة‌و بووكة‌لَة تة‌نيا بة دة‌ستي خؤت ئة‌سثيَري و هيض كة‌سي دي.»

ديسان دلَم دائة‌خورثيَ رِة‌سمة رِة‌نط بة رِة‌نطة‌كاني كضة ضاوهة‌نطويَنيية‌كة ية‌كة ية‌كة لة ذيَر خاكة‌وة سة‌ر هة‌لَديَنن،‌مندالَة‌كاني خودا هيَندة زؤر بوون كة هة‌موو ئاسمانيان داطير كردبوو ماشيَن و بووكة‌لَة‌كانيان هة‌مووي جيهان.

كضة‌كة برِواي نة‌ئة‌كرد خودا لة نيَو ئة‌م قة‌رة‌بالَغيية هيَندة تة‌نيا بيَ.

« ـ من رِيَطاكة دة‌زانم، دة‌زووة‌كة‌م بطرة ثيَكة‌وة هة‌لَديَين.»

ثياويَك هاوار ئة‌كات:

« ـ ئة‌وة ضي دة‌كةي لة‌و بان مالَة و لة طة‌لَ كيَيا ئة‌دويَي؟ وة‌رة هة‌موو شتيَكم دروست كردؤتة‌وة، مندالَة‌كان برسيانة.»

داويَنة‌كة‌م ئة‌خة‌مة نيَو ثانتؤلَةكةم‌دا نة‌كا طير كات لة هة‌ورة‌كان. دة‌رِؤين و سة‌رم طيَذ ئة‌خوات. ثياويَك توورِة بة كراس و دة‌ستي رِة‌شة‌وة لة ثةيذة‌وة ديَتة سة‌ربان تا بزانيَ لة طة‌لَ كيَيا ئة‌دويَم و ثيَئة‌كة‌نم؟ خؤزطة مة‌لافة شؤردووة‌كانم دة‌ق كرداية، ئة‌و ئة‌رِوات و كضيَك ضاو هة‌نطويَني توند دة‌زؤوة‌كةي ضنط ليَداوة، خؤزطة ذيَر ضيَشتة‌كة‌م دة‌كوذاندة‌وة، سيية‌كانم ثرِ دة‌كة‌م لة هة‌وا، هة‌واي تازة، خؤزطة نانم بدايةتة مندالَة‌كان.

بيَطومان ثيَش لة‌وة بطةينة بة‌رمالَي خودا لة نيَو كؤلاَنة‌كاندا، نيَوان ذنة‌كان، مروظة‌كاني سة‌رزة‌وين قوو دائة‌كة‌ويَ: نيوة‌رِؤية‌كي ئاخري زستان ذنيَك دة‌زووة‌كةي ثضرِاند.

خانه    کارگاه داستان     شعر     مقاله‌      گزارش     گفتگو‌     کتاب   فستیوال    پیوندها