Bane Literary Society

انجمن ادبی بانه‌

 

سه‌ره‌تا     چیرۆک     شێعر      وتار      هه‌واڵ      وتووێژ     کتێب     فستیڤاڵ   دراوسێکان

 

مقام دوم جشنواره چهارم

تصـويـر وارونــه

فاطمه قدرتي _ تهران

پنجره را مي بندي و سايه ات مي نشيند كنج ديوار . دلت مي خواهد با يكي حرف بزني . يكي كه جوابت را توي جا سيگاريش له نكند و صداي آروغش حرفهايت را نپاشد توي صورتت . دستت كه روي شكمت قوس بر مي دارد ، ديگر دلت بچه نمي خواهد ، حتا پسر !

ساعت يك ضربه مي زند . وزن نگاهت مي افتد روي عقربه لاغر ساعت . يك قدم جلو مي رود و دو قدم بر مي گردد . ساعت را نگاه نكرده مي گويد : ً دير وقته بايد برم . ً

لبه توردوزي شده پيرهنت را دور انگشت مي پيچاني . ً حدس بزن شام چي درست كردم ؟ ً لبخند ميزني و گونه هايت چال مي افتد .

ً دختـر كوچيــكـــه تب داره . صفيــه دست تنهاس . ً ســرت را بــرمي گرداني . به سيگارش پك مي زند و منتظر مي ماند تا سرنخ آشتي را بدهي دستش . توي اسباب و اثاثيه اتاق دنبال بهونه مي گردي تا بماند .

 مي داني كه تا نگاهش نكني نمي رود . مي خواهي نگاهش نكني اما زن توي آينه دستش را دور گردن او حلقه مي كند . صداي پايش كه توي پله ها مي پيچد ، سرت را مي گيري ميان دو دست . مي نشيني روبروي آينه . قار قار كلاغ از گلدسته مسجد تا پشت اتاق كش مي آيد . باور نمي كني كلاغها سيصد سال عمر كنند .زن توي آينه چروكهاي گوشه چشمش را با دست صاف مي كند . سر توي آينه مي چرخد . بهتر مي بيني اش .

 نشسته است روبرويت روي شاخه درخت كنار پنجره . نگاه آينه مي كني و زن پريشاني كه چشمهايش سرخي مي زند . عينكت را بر نمي داري تا دكتر سرخي چشمهايت را نبيند . گوشي را برمي دارد . زير چشمي نگاهت مي كند : ً شوهرت كجاس ؟ ً نمي فهمي چرا يكي از دگمه هاي مانتوات جا دكمه ندارد . صدايش كه دور مي شود ، باد آرام و بي شتاب توده ابرها را مي برد سمت افق . ً مي دوني كه ! نمي تونم بيهوشت كنم . خطر داره . ً نگاهت را از پنجره مي گيري . از روي تخت پايين مي آيي .برگه را سْر مي دهد روي ميز .

  ً اگه مسئوليتش رو مي پذيري امضا كن ً . فكر مي كني همان بهتره كه بعداً بفهمد آنوقت مي شود مثل روزهاي اولش . ناخنت مزه چوب باران خورده مي دهد . صورت خندانش را مي بيني و فنجان چاي را نگاه نكرده رو بر مي گرداني . دكتر امضاي زير برگه را نگاه مي كند . از بالاي عينك چشمهايش درشت تر است . سرت را پايين مي اندازي . ً اگه ، پشيموني ً سيگار نيم سوخته لاي انگشتانت  مي لرزد . حرفش را تمام نكرده بلند مي شوي .

صداي بازي وخنده بچه ها از توي كوچه مي آيد . ساعت يك ضربه مي زند . زوركي . سارافون گلبهي را از توي لباسها بر مي داري و پهن مي كني روي تختخواب . باز هم يادش رفته لامپ سوخته حمام را عوض كند . خيسي موهايت را روي شانه ها رها مي كني . از صبح باران مي بارد . عمه خانم نرمه دماغش را مي گيرد ً مي گن زنش بچه ساله ً مانتو را ازروي جار رختي بر مي داري . قابلمه را مي گيرد زير شير آب . ً مرتضي خير مي بينه عمه ؟ نمي بيند ! ً  گره روسري ات را سفت مي كني  .ً خلايق هر چه لايق ً . كيفت را بر مي داري و بند كفشت را نبسته مي زني بيرون . دلت نمي خواهد كسي برايت دل بسوزاند .

 ببيند نيستي مي رود و تا مدتي سراغت نمي آيد . سرت را بالا مي گيري . دانه هاي درشت باران روي صورتت ضرب مي گيرد . گنجشكها كه دورمي زنند توي نيلي افق دستهايت را باز مي كني . با سارافون گلبهي توي آينه چرخ مي زني . مي نشيني روبروي زن توي آينه كه دستش دوره افتاده است توي رنگهاي گونه و لب . نمي داني چطور خبرش را بدهي كه باور كند . از كنار جعبه دستمال كاغذي جغجغه را بر مي داري و تكانش مي دهي . چقدر دلت مي خواست براي يكبار هم كه شده بچه ات را نشان مرتضي بدهي . از اينكه بخاطر بچه طلاقت داده . پشيمان خواهد شد . بيشتر از همه اين چهار سال !

زن توي آينه مي خندد . اتاق دور سرت مي چرخد .هيچكدام از سفارشهاي دكتر راعمل نكرده اي ، بعد از عمل خودت را مي كشي سمت پنجره . جغجغه  از روي دامنت مي افتد روي زمين و قل مي خورد . جغجغه رامي گيري روبروي صورتش و تكانش مي دهي .

 نگاهش مي كند . اخم هايش مي رود توي هم . ً اين ديگه چيه ؟ ً ومي دوي سمت دستشويي و عق مي زني . اشكهايت را مي شويي . مي ايستد كنارت ،نگاهش نمي كني با دستمال چشمهايت را پاك مي كند . دست مي برد توي موهايت . گره پيشانيت باز مي شود. ً بايد تمومش كني عزيزم خيلي از زنها اين كارو مي كنن ! ً كلاغ از روي شاخه درخت پرمي زند . دستت را به مبل مي گيري و خودت را روي آن رها مي كني .

 دستت جا سيگاري روي ميز را پس مي زند . استكان چايي رامي گذاري روي ميز . از وقتي كه آمده حتي يك كلمه هم حرف نزده است . ومي نشيني روبرويش . دلت مي خواهد تلويزيون را خاموش كند . تور رو سينه لباست را دور انگشت مي پيچاني . كنترل را بر مي دارد با دست مي زند كنار پايش . بلند مي شوي و مي نشيني كنارش . يك برش از سيب را با نوك چاقو تا نزديك دهانش مي بري . جا سيگاريش را جلو مي كشد .

 سيگارش را توي آن له مي كند . آب دهانت را قورت مي دهي ومي گويي . گوشه سبيلش تكان مي خورد . با پا كفشهايش را جلو مي كشد . . مي گويي هيچ وقت بين او و زنش قرار نمي گيري . قول مي دهي . سيب را از نوك چاقو بر مي دارد . دستت از روي شكمت پايين مي افتد . جاي بوسه اش داغ مي شود وقتيكه صداي بسته شدن درحياط مي پيچد توي پله ها . بقيه آب ليوان را توي گلدان خالي مي كني . تلخي قرص گلويت را مي سوزاند . مي ايستي كنار پنجره .

بوي قيمه را چند بار نفس مي كشي . مي داني كه امشب مي ماند . حتي اگر صفيه هم تب كرده باشد . پنجره خميازه مي كشد توي بازوهايت . دستت كه روي شكمت بالا و پايين مي رود ، نمي گذاري بغض ات سرباز كند . كم كه قهر و آشتي نكرده ايد .

 بچه كه نباشد مي خواهدت و تو ، او كه نباشد بچه را مي خواهي چيكار؟ ناخنت مزه صابون مي دهد .

خم كوچه را نگاه مي كني . كلاغ مي پرد و صدايش روي بام خانه ها كش مي آيد . بوي سوختگي از كنار گوشت مي گذرد .

 پنجره را مي بندي . سايه ات مي نشيند كنج ديوار ، دلت مي خواهد بايكي حرف بزني .

خانه    کارگاه داستان     شعر     مقاله‌      گزارش     گفتگو‌     کتاب   فستیوال    پیوندها