Bane
Literary Society
انجمن
ادبی بانه
سهرهتا چیرۆک شێعر وتار ههواڵ وتووێژ کتێب فستیڤاڵ دراوسێکان
|
روزهاي
بي حوصلگي مي گويم
:(ما بيش ازحد
توانمون
زندگي
روبردوش كشيده
ايم.)اما
بايست مي
گفتم:(ما به
قدر ضرورت زندگي روبر
دوش نكشيده
ايم.) ما زندگي
را فراموش
كرده ايم، چه
فرقي مي
كند؟او كه گوش
اش
بدهكاراين
حرفها نيست
ومن هم بي
خيالش مي شوم
.او به جاي
روشن كردن
سماور،يا
دست كم روبراه
كردن سفره
خالي ازچاي
صبحانه،يك
راست به طرف
پنجره ميرود
و مثل هر روز
صبح پرده را
كنار ميزند
وروي چهار
پايه چوبي اش
مينشيند.
پشت به من
واتاق و همهي
آن چيزها كه روزو
روزگاري دل
مشغولي خوشي
باآنها
داشت،شايد،روبه
بيرون. اينجاكه
من نشسته ام
بيرون را مي
توانم ديد بزنم.باغچهي
كوچك حياط
وگلهاي
پژمرده اش
ورديف پشت
بامهاي سياه
كه تا سفيدي
كوه
روبروخودرا
كشيده اندوگوشه
اي از آسمان
وپارهابري
چركين
وخاكستري كه ميل به كوچ
داردو نميكوچد،اشتياق
گريه كردن
داردو نمي
گريد،همه را
مي بينم.اما
اوفقط به آن
درخت
پيرحياط
چهار،خانه
آن طرف
ترخيره گشته. يك درخت
توت كه خدا مي
داند كه لك لك
ها چه زماني
روي شاخه هاي
بلندش
آشيانه
ساخته
اند.نروماده
اي افسرده و
كز كرده . پيشتر
كه آنها را مي
ديدم.مي
پرسيدم (تعجب
نمي كني از
اينكه درست
وسط شهر واين
همه ازدحام
وشلوغي لانه
ساخته اند؟) حالا
ديگر حال
وحوصله
پرسيدن اين
سؤال را هم ندارم
.حتي
حوصلةآنكه
ازش بپرسم (از
اينكه اينهمه
به اين لك لك
ها نگاه
مي
كني،خسته نمي
شي؟) ولي فقط
يك بار
خواسته باشم
بپرسم
ونپرسيده
باشم.خود او
آرام به سان
نجواي برگ هاي
زردوسرخ
برفراز شاخه
هاي عريان
وهراسان به
سخن آمده(ما
شبيه لك لك ها
هستيم،ياآنها
شبيه
مايند،نروماده
اي بي كس
ودرمانده،پيرو
از
كارافتاده
،چشم به راه
سرماو
زمستان
ومرگ)اين را
كه بر زبان
آوردحس مي
كنم دو قطره
اشك از
چشمهايش قل
مي خورد
پايين. مي
گويم:(مثل هيچ
لك لكي
نيستيم ،ما
مثل خودمونيم
،زن وشوهري
كه زياد
زندگي نكرده
ايم ،زن و
شوهري كه
هنوز هم مي
تونيم
خوشبخت
باشيم .به شرطي
كه زياد به
پاييز و
زمستون ومرگ
فكر نكنيم.)اينها
را كه گفتم
متوجه بغض
اندوه گراني
كه گلويم را
مي فشارد مي
شود. اغلب
عصرگاهان آن
زمان كه لك لك
هاي
اندوهگين
گردنهاي
درازشان را
بر شانه هاي همديگر
مي
نهندوابرها
غمگنانه مي
بارندما هر
دو مي زنيم
زيرگريه،بي
هيچ رودربايستي
از يكديگر
حتي ،بي آنكه
دلداري بدهيم
يكديگر
را،بي آنكه
همديگر را از
گريه كردن باز
داريم. مي گويم
:(چرا ديگر مثل
گذشته ها قلم
مو و رنگا تو
برنمي داري
ونقاشي نميكني؟)
گذشته هاي
خوشي داشتيم
،دست كم يك
دوران ساده،دو
نفري پشت به
هم داده ،شب
هاوروزهايمان
تكيه گاهمان
بودند،هر
چند گاهي
وقتها بي حال
وحوصله مي
شديم وطاقت
مان از كف مي
رفت .اما كم
وبيش به
تنهايي مان
خو كرده
بوديم، مي
گويم:(راستي
اون گذشته ها
اين وقتا
چكار ميكرديم
؟)اين را ازش
مي پرسم تا
اگر دست داد
مثل سابق
زندگي كنيم
.مي گويم:(چرا
از اين باغچه
كوچكمون
تابلويي نمي
كشي؟باغچه
اي پر از گل
هاي رنگارنگ
وجورواجور؟)مي
گويم اگه
خودتو به
نقاشي سر گرم
كني منم
مشغول كتاب
خوندنم ميشم. مي
گويد:(تو خسته
نميشي اين
همه مطالعه
مي كني؟) مي
گويم:(پس تو از
اين همه
نقاشي كردن
خسته نميشي؟) هر دو
خسته بوديم ،
اما نه
ازكتاب خواندن
ونقاشي
كردن،از اين
زندگي خسته
بوديم، از اين
همه تنهايي
،از غم وغصه
اي كه
رهايمان نمي
كرد،از اين
رنجي كه مي
كشيديم،از
آه وحسرت
هايمان ونيش
وكنايه هاي
مردم.آري نيش
وكنايه هاي
مردم خسته
مان كرده
بود.ما مي توانستيم
آنها را
نشنيده
بگيريم .مي
توانم از آدمها
ي خوش بخت
تقليد كنم،
اما او اين
فرصت را در
اختيار من
نميگذاشت.هر
از گاهيكه
بيش از
اندازهاحساسناراحتي
ميكرددر
برابرم به
زانودرميآمد،آنسان
كه در برابر
اميري به
زانو در مي آيند،مي
گريست
والتماس مي
كرد :(طلاقم
بده محض رضاي
خدا.) آنوقت
بود كه اندوه
گران وآوار
شدن دردناك
روحش را
احساس كردم. شوكه مي
شدم ،مبهوت
وهراسان،مانده
بودم چه
بگويم،به
روزهاي
نامزدي مان
مي
انديشيدم،مي
نشستيم
وباهم از
آينده مي
گفتيم،مي
گفت:(به خونه
كه رسيديم
بايد بشيني
ومن پر تره تو
بكشم.)مي
گفت:(بايد هر
روز دو پرتره
ازت بكشم.)ومن
با خنده مي
گفتم:(به خونه
كه رسيديم
بايد فشار خونتو
اندازه
بگيرم.)ميگفتم:(در
روزهاي
نامزدي اصلا
به چه فكرمي
كرديم؟يا
حتي در يكي دو
سال آغاز
زندگي مشترك
مون ؟)حالا كه
حرف بچه به
ميان مي آيد
احساس مي كنم
((آوات))در ذهن اش
دوباره جان
مي گيرد. به
رويش آغوش مي
گشايدو بر
خود مي
فشا رد
اورا.مي دانم
كه مي گويد
:(مريض يا سالم
تا دنيا
دنياس به اش
خدمت مي
كنم.مي دانم
بر سرم داد مي
زند.(دكتر نذار
بميره.)وقتي
مرا دكتر صدا
مي كرد ترس
برم مي
داشت،حالا
هم اگر چه
ديگر دكتر
خطا بم نمي كند،اما
من مي ترسم .از
اين آرامش
وسكوت مي ترسم،از
اين
ديواريخي ما
بين مان كه
حتي گرماي اتاق
را توان آب
كردنش نيست. مي گويم:(بيا
به آن سالها
برگرديم يا
كاري كنيم كه
از يادمون
بره.) مي
گويد:(چگونه؟يا
بايدبگويد
چگونه؟) مي
گويم:(بهتراست
ديگرحرفي از
آوات نزنيم
واجازه
ندهيم حتي
دوست وآشنا
هم نزدما از
او بگويندوداغمونو
تازه كنن.) در آن
سالهاي دور
هم من اين
پيشنهادرا
كردم .گفت:(زخم
ما واگيره) گفتم:(حالاكه
قضيه از اين
قراره شايد
بهتر باشه يك
بچه بي
سرپرستو به
فرزندي قبول
كنيم...) درست از
آن روز تا
هفته ها ديگر
آن زن و
شوهرسابق
نبوديم،مثل
اينكه بين
مان شكر
آبشده وبا هم
قهريم ،هر چه
فكر مي كنم
،سر در نمي
آورم چرا از
اين
پيشنهادمن
تا اين حد
ناراحت ودمخ
شد؟چند سال
بعدكه علتش
راپرسيدم،جواب
داد:(منتظر
بودم كه آوات
به دنيا بياد)منهم
به شوخي مي
گفتم :(مادرش
كه مرد،ما
تصاحبش مي
كنيم.)نمي
فهمم چطورشد
اين حرف از
دهانم
پريدبيرون،اصلاتا
امروز كه آوات
را آورده بود
حرف مادرش را
پيش نكشيده
بوديم آنهم
بي هيچ قرار
قبلي.خنده بر
لبهاي گل
گونش رنگ
باخت وبا
حسرت و اندوه
گفت:(من چشم
براه آوات
بودم
نه
درانتظارمرگ
كسي. اين زن
غريبه، اما
اگرنمرده
بودكه مانميدانستيم
اسمش چيه وزن
چهكسي
بود-من
واو-چگونه
آوات رابهدست
مي آورديم؟! جرات
نكردم اين
حرفها را به
او بزنم
،دوست نداشتم
يا دلم رضا
نميداد شادي
آن روزها را
از او بگيرم،با
وجود اين دلم
مي خواست
بدانم كه با اين
ماجراها،ماجراي
مرگ زن غريبه
وبينوا = وبا شور
شاديي كه از
بدست آوردن
بچه او به ما
دست داده ،چه
جوري كنار آمده
.اطمينان
داشتم كه به
زودي به راز
اين ماجرا پي
خواهم برد
،كي
وچطور؟اين
را ديگر نمي
دانستم.همين
قدر مي
دانستم چيزي
رااز من
پنهان نمي
كند. درست به
مانند همه ي
آن سالهاي
زندگي
مشتركمان كه
رمز ورازي را
از من پنهان نكرده
بود.هيچ خواب
وخيالي را
ملك مطلقة
خويش
نمي
دانست،به
اين ترتيب
لازم نمي كردچيزي
از او بپرسم. روشن
وآشكار بود
كه هر پرسشي
وحشت زده اش
مي كند.يك روز
صبح كه از
خواب بيدار
شدم اورا
ديدم كه در
برابرسه
پايه
وتابلوي روي
آن روي چهار پايه
نشسته،از
روز به دنياآمدن((آوات))ابزار
نقاشي را توي
اتاقش نديده
بودم.به دلم
برات شد كه
امروزجواب
همةپرسشهايم
را مي
گيرم.براي
اينكه دنياي
تنهايي اش را
درهم نريزم
،دوباره
دراز كشيدم
وچشمهايم را
بر هم
گذاشتم،شايد
ملتفت من شده
بودكه
مليحانه گفت:(لازم
نكرده بازم
بخوابي،بلند
شو ديرت ميشه،خواهرات،
چشم براهتن.) بلند
شدم و گفتم:(
امشب آوات
نگذاشت
بخوابي.)پيش
رفتم،نگاهم
از تابلوي
روي سه پايه
به گونه هايش
سريد،با خود
گفتم:(كاش مي
تونستم
بفهمم چي
ميخواي
بكشي.)خاموش
ماند،قبل از
اينكه كاري را
به پايان
برساند هرگز
دربارةآن
حرفي نمي زد،تنگ
غروب كه
برگشتم
تابلو را
كشيده
بود،به اش
خسته نباشي
گفتم،مطابق
معمول
روزهاي
گذشته آوات
را بوسيدم،سپس
آرام آرام به
تابلو كه
هنوز روي سه پايه
بود نزديك
شدم،گفتم:(باور
كن،اصلا
فكرشو نمي
كردم روزي در
برابر يك
چنين
شاهكاري قرار
بگيرم.) اين،عين
واقعيت
بود.در واقع
هرگزانتظارآن
را نداشتمكه
تابلويي
بتواند
احساسات
انساني را
چنان ظريف
وزيبا در
زواياي مه
گرفتة روحش
به نمايش بگذارد.
گوئي در
برابر روحي
قرارگرفته
ام يك روح
تنها
وعريان،براي
اولين بار
بود كه چنين
ساده وروان
با زبان رنگ
وخط،زبان
نقش و نگار
آشنا مي شدم.
آه كه چقدر
ساده و بي
پيرايه
بود.ساده،روان
و زلال.به مانندرخساره
آب،آب يك حوض
كوچك پر از
ماهي هاي ريزه
ميزه كه گاهي
نمايان مي
شوند و گاهي
ناپيدا ،دو
دست،دو دست
باريك
واستخواني
ازدل يك متن
گل گون سر
برآورده
بودند با
نوزادي به
سپيدي كافور
رو به آنسوي
تابلو.چنان
برجسته و
جاندار كه
دستم را براي
گرفتنش دراز
كردم،آوات
را انداخت
درآغوشم. آوات مي
خنديدودستان
كوچكش را در
پي يافتن شيئي
ناشناس و
نامرئي درون
سينه اش مي
كاويد،پيشاني
سپيدش را
بوسيدم وتند
در آغوشش
فشردم چنان
كه گريه اش
گرفت،گريه
اي سفيد و
شيرين ،بيدرنگ
از من گرفتش و
گفت:(آخ بابا
جون اذيتت
كرد...)كودكانه
گفت:(آوات به
سان برگ گل
لطيفه بايد
بدوني چه
جوري نازش
كني.)جواب
دادم:(من
سالهاست گلي
مثل تورو نازو
نوازش مي
كنم.)قاه قاه
خنديد،خنده
اي كودكانه،گفتم:(از
نقاشي ات
راضي هستي؟) جواب در
خنده هايش گم
شد،در حركات
موزون اندامش
كه آوات را
روي دست مي
رقصاند .محو
تماشاي تابلوشدم
،چند لحظه
خيره نگاهش
كردم ،نوزاد
كافوري رنگ
همچنان در
دستهايش
بود،در ميان
دستهاي
باريك و
استخواني اش
،او را
شناختم ،دست هاي
يك مرد
درمانده،يك
مرد وحشت زده
كه ديوانه
وار دورخودش
مي چرخيد به
پيشواز هر كه
ميديدمي رفت
و جلوش را مي
گرفت و
التماسش
ميكرد،(آخه
من با اين
طفلك بي پدر
ومادر چه
كنم؟شماها
بگين با اين
طفل زبون
بسته چه
كنم؟)گفت:(همين
دستهاي
متبرك بودند
كه آوات رو به
ما ارزوني
داشتن.)با
نوعي تحسين
وحق
شناسي،دوباره
به دستهاي
تابلو خيره
گشت.گفت:(تا
روزي كه زنده
هستيم بايد
سپاسگزاراين
دستهاي
متبرك باشيم.) در آمدم
كه
بگويم:(دستهاي
اين مرد وحشت
زده و درمانده
شايسته
بريدن
بود.)اما
خاموش ماندم
وحرفي
نزدم،چونكه
خاطرجمع
نبودم. ميگويم:(چطوره
از اين
شهركوچ
كنيم.)مي
گويم:(براي مدتي
يا براي
هميشه...)پس
ازآن به سوي
پنجره مي
روم،به سوي
اوودستم را
برشانةسردش
مي گذارم ودر
گوشش نجوا مي
كنم.(بيابه
شهر ديگه اي
كوچ كنيم...به
يك شهر
بزرگ...خيلي
بزرگتر.)فكر
نمي كنم
گرماي
دستهايم را
بر شانةسردش
احساس كرده
باشد،ويا
حتي نجوايم
را شنيده
باشد.همچنان
ساكت و بي
حركت به
بيرون خيره
ميگردد. به
حياط،به
گلهاي فرو
ريختةباغچةكوچك،به
لك لك هاكه آن
بالابالاهادرلانه
شان كز كردهاند.تنگ
همديگر،به
شهر،پنجره،خانه
ها وبه ما
نگاه مي
كنند.هر از
گاهي هم
ازفراز
گردنهاي درازشان
به آسمان
وپاره
ابرهاي
خاكستري زل مي
زنند. مي
گويم:(اينطور
كه پيداس لك
لك هادر
برابرسرنوشتي
كه برايشان
تصوير كرده
اي تسليم شده
ان.) دو ماه
قبل،چند
روزمانده به
مرگ
آوات،درست مثل
اين لحظه
درمقابل
پنجره
ايستاده
وبيرون را
تماشا ميكرديم.صبوروشكيبا
به سان خزاني
ماتم گرفته،شبيه
زن وشوهري
بدبخت و تيره
روز در
گورستاني خاموش. ترسي
سريع
وناگهاني از
پنجره دورم
كرد،بي
اختيار به آن
سر اتاق به
طرف راديو
رفتم،روشنش
كردم،صداي
گوش خراش خش
خش در مغزم
چرخيدن
گرفت،راديو
راخاموش
كردم.باخود
گفتم:(چه
روزهاي تلخي.) وشتابزده
دويدم بيرون
وتنگ غروب
بازگشتم،درست
همان گونه كه
او را ترك
كرده
بودم،برابر
پنجره روي
چهارپايه
نشسته
بود.اما
نه...صبح سه
پايه وتابلو
آنجا
نبود.رنگ
وقلم موهم كه
دستش نبود. شادمان
به سويش
رفتم،گفتم:(معلومه
تمام روزو مشغول
بوده اي،دوس
دارم ببينم
چي كشيده
اي.)لب از لب
باز
نكرد،تكان
نخورد،پيش
رفتم و در مقابل
تابلو
ايستادم،لك
لك ها،دلمرده
وافسرده تر
از قبل در
آشيانه
بالهايشان آويزان
بود .دانه هاي
برف روي
آشيانه و
شاخه هاي
عريان درخت
توت مي باريد. سرو
گردن شان زير
بارش برفي
سپيد وگران
خميده بود
روي سينه
هاشان. گفتم:(پس
خشك شان زده.) گفت:(تا
چند روز ديگه
برف
روشونو،مي
پوشونه واز
چشم ونگاه
آدماي پشت
پنجره
پنهونشون ميكنه.) نوشته:عطا
نهايي ترجمه
:حسن اشعري نقده |
خانه
کارگاه داستان شعر مقاله گزارش گفتگو کتاب
فستیوال پیوندها