Bane Literary Society
انجمن ادبی
بانه
سهرهتا
چیرۆک
شێعر
وتار
ههواڵ
وتووێژ
کتێب
فستیڤاڵ
دراوسێکان
|
اشتباه
اگر نكنم كنار
بخاري بود يا
كمي ان ور تر
از پله هاي
منتهي به زير
زمين به سايه
ات گفتم
: خوب يادم
است انگار
همين ديروز
ظهر بود كه
كنار درختچه
شته زده
انكارت كردم . تو هم
خنديدي
انگار پشت
سرم شته ها
چشمكت زده بودند
بااشاره
دستي به سرت
كشيدي و گفتي
فردا همين
موقع كمي
ديرتر آن وقت
بود كه يادم
آمد فردا اين
موقع كمي ديرتر
پايان همه
چيز است دوباره
خواستم
انكارت كنم
گفتي هيس
چيزي نگو
خودم كارها
را جم و جور مي
كنم نرسيده
به فردا همين
موقع كمي
ديرتر ها بود
كه صداي تو از
كنار درختچه
شته زده بلند
كه نه اما
كوتاه آمد برو
اينجا تمام
شد . سايه ات
را همراهم
فرستادي تا
خبر ها را هر
چند دروغ هم
باشدبرايت
بياورد
.خواستم
دوباره انكارت
كنم و سرت را
شيره بمالم
.خنديدي ،
گفتي شيره ها
تمام شده اند
فردا يادم
باشد كمي
درست كنم تا
سرمان بمالي .
ديدم انكارت
بي فايده است
هر چند
شناختنت سخت
است اما ديگر
انكارت نمي
كنم چون
دوستم داري .
شايد ديروز
اين موقع ها
كمي زودتر
اگر آن شته
چشمك نمي زد
هنوز هم فكر
مي كردم جدي
جدي با من جدي
هستي ولي حالا
فهميدم كه
همش يه شوخي
بود . حالا
باورم شد خدا
كه مي گن تويي. رضا سوری |
خانه
کارگاه
داستان
شعر
مقاله
گزارش
گفتگو
کتاب
فستیوال
پیوندها